
" آمدی جانم به قربانت ، ولی دیر آمدی ! " من که دیگر کرده ام دل را به زنجیر آمدی !آرزوی مادرم بودی ولی حالا چرا ؟!دل که با جورِ زمان ، گشته ست درگیر آمدی !تا پذیرفتم که دیگر "عشق" بی معنا شده ؛منطقم را زیر و رو کردی ، نفسگیر آمدی ...دیگر از "احساس" بیزارم ، خرابم ، خسته امصبحِ من پایان شده در شامِ دلگیر آمدی !روزگاری عاشقت بودم که مُد بود عاشقی ؛عشق افتاد از مُد و با این تفاسیر آمدی ... !من شدم مخروبه ای غمگین و شهری منزوی ؛ای که با انگیزه ی فتحِ جماهیر آمدی !رفتی و ناچار ، جایت را رقی...
ادامه مطلب